تبليغاتX
آمو دریا

آمو دریا

اگر میشد که دردم را برایت گریه میکردم

 

هوای دهکده مان خشک و بی هنر,دارد

گهی خموش و گهی شعر ناب میگوید

و ابر های پراکنده در مسیر شمال

حکایت دل تلخ حباب می گوید

و آنگهی که غمی داشت می سراید غم

 وگر نه عالمی از اضطراب می گوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط جمشید  | 

 

آری ! عجب ! دل ما پیر می شود

فریاد شب همیشه گلوگیر می شود

یک لحظه یی که یاد تو را می کنم خیال

بازم گلو ز حق حق من سیر می شود

مادر! اگر پیالهء چایی بیاوری

من تشنه ام بدون خیالی بیاوری

هر چند با خیال تو عادت نموده ام

اینبار بی خیال برایم بیاوری

چایی بنوش و درد دلی کن برای من

تا وا شود دریچه دلهای ما و من

از سالهای دور بگو از گذشته ها

از روز های رفته دگر بر نگشته ها

از روز های دهکده تان می شود که گفت

از قیل و قال مدرسه تان می شود شنفت

مادر ! تو از تمام جهان نازنین تری

درمان درد و مرهم دلهای با غمی

در صفحه نخست کتابم نوشته ام

اهدا به هر دو چشم بهترین مادری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/17ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط جمشید  | 

 

نام خدا فرشته امید ما همیش

ما را نظاره می کند از دور بهر خویش

ما اشتران قافلهء درد و وحشتیم

سنگی بزن به سینه ما تا رویم پیش

از ما نپرس دهکده مان را، که می رسیم

از جاده های بی خط دلها به اصل خویش

ما از تبار آرش و بلخ و کهندژیم

گردآفرید و رستم و سهراب سرکشیم

تیر از کمان اگر که به سویت نشانه شد

هر چند زیرکانه گریزی، چی پیچ و پیچ

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/13ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط جمشید  | 

 

بازشدن دریچه ی را بسوی تو

تصور میکنم

آغاز هر نا پسندی ها

و توده های بی مروتی را

با خودم دفن میکنم

روشنی !

این نام زیبای افق را

بغل بغل در پیش چشمان تو

به زانو مینشینم

عزیزم!

دگر داستان زجر زنده جان ها را

نخواهی شنید

بلندترین قله های کوه ها را

تخت جمشید مینامم

و کابل را، زابل

فردای ترا با خودم رقم نمیزنم

چون دیروز من

مروری از بی فردایست

آغاز تاریخ تو

یک/یک/یک

قبل و پیش از میلاد ندارد

مسیح را بتاریخ تو کاری نیست

جنگ تو ،

معناست و تدبیر

عزیز من !

ما پدران بدی هستیم

ترا فراموش کرده ایم

ما برای گذشتگان مان میزیستیم

فردا ها را تنها در آرزو ها میجستیم

فرصت مناسبیست تا بدانی

عزیزم !

میراث تو خودت باش

تو ، ولد تو ،ولد تو

اگر به مهتاب دیدی !

بگو که از قماش ما نیستی

میخواستم شهنامه را یادگارت بدهم

نخواستم

تو شهنامه ی خودت را بنویس

شاه فرد شعرت را بگذار

آزادی

شمارش معکوس آغاز میشود

سه ، دو ، یک .

زمان ایستاد

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط جمشید  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط جمشید  |